Thursday, December 24, 2015

آرزوها


آرزوهایمان آنقدر سبک نبود
که باد آنها را با خود ببرد
سنگین بود
مثل سکه ای 
که به دست خود 
درون حوضکی انداختیم
تا ته نشین شود
تا شاید، برآورده شود

Sunday, September 27, 2015

هیم


می دونی، داره می گذره!
شاید این جوری هم که داره می گذره واسه خیلیا در حد عالی و حتی دریم باشه!
ولی واسه من فقط داره می گذره! از عادی هم پایین تره! حتی بورینگه!

باید برم بالاتر، برم تو ابرا!

Sunday, July 26, 2015

شراب



شراب، شراب، شراب
این شراب که زندگی را مزه می دهد
این سیگار که لحظه هایم را فوت می کند

واین شعر
این شعر که مرا می خواند
که خسته است از تمام فلسفه ها، اشراق ها
از دیروز گذشته
که دیگر واقعا گذشته است

و فردای بهتر
که  حتی با تمامی امکان های بی نهایتش
باز تکراری است
و شنیده ام که بهتر است

از تمام خبرها
که گزارش می دهند همه چیز را
 به جز حال من
با این شراب
با این سیگار


Thursday, June 11, 2015

discovery again




I don't know, maybe I'm weirdo! does this happen to you too?
It happens to me that I find, discover something in my mind, about me in very deep levels, about life, about concepts, but I remember that I already knew it, I have discovered it before too.
It even happens again and again till sometimes you get tired of that, and you say to yourself, what is the point? discovering it, forgetting it, and discovering it again!
Just keep on, let it be!
At some point, you will discover it again, but in another level, and then it becomes part of your memory and you will never forget it anymore.
It becomes part of you, just keep going! discover again and again!

Sunday, March 1, 2015

fuck it!


 ازین به بعد می خوام یاد بگیرم به هرچیزی که آرامشمو بریزه به هم بگم:
 fuck it! fuck you! fuck it!
هفته ای یه بار باید بشینم دور از همه چیز، فقط واسه خودم وقت بذارم و یا خودم حال کنم!
این از شروعش!

Thursday, January 22, 2015

سیگاری نیستم


نه من قبول ندارم
می دانی
زندگی چرخه تکرار ساده ایست
که من فقط گاهی در آن
برای جشن یک شادی کوچک
برای همین غم های ساده
برای این خستگی
برای هر خنده
و برای هر دلتنگی مبهم
سیگاری روشن می کنم
نه
من سیگاری نیستم


Wednesday, December 31, 2014

3_تحلیل

گفتی نمی دانم
من می دانم
در دل این سکوت
در دل این تردید هیچ چیز
این جمله های کوتاه مبهم
تنها بسنده ایست برای برآوردن انتظار
نه جوابی
نه حتی کور سویی برای ادامه
مکالمه اینگونه ادامه نمی یابد
و تو این را نیک می دانی
و دانسته در بستن این در می کوشی
"پس چه می دانی؟"

Tuesday, December 30, 2014

2-مکث

" من عاشقت شدم"
و تو سکوت کردی
و در نگاهت ردی بود از تردید
خیره در فنجان چای
تمام فلسفه های دنیا را دوره می کردی
ردپای نا امیدی از تمام فردا ها 
حسرتی از میان روزهای رفته
چای را تلخ می کرد
لبی به چای زدی
زمان ایستاده بود و گفتی
"نمی دانم"

Sunday, December 28, 2014

1_فرصت

بیا قتل و غارت و تجاوز دیروز را فراموش کنیم
بیا از آشویتس فردا نیز بگذریم
فلسفه و نیچه و آدورنو را بگذار برای دیگران
فرصت ما به اندازه ی همین یک چای است
بیا تا از دهان نیفتاده شروع کنیم
نوبت  من است؛؟
"من عاشقت شدم"

Saturday, November 29, 2014

ذوق

من و تو بی من و تو جمع شویم از سر ذوق
خوش و فارغ ز خرافات پریشان من و تو

Friday, November 28, 2014

Wednesday, September 17, 2014

روزهایی که در خود گم می شوند


روز ها می آیند،
می دانم؛ هر روز صبح
یکسان شروع می شوند
و آهسته می گذرند
می روند
تمام می شوند
و هیچ می شوند

Tuesday, September 16, 2014

The man who worthed the worled



There must be someone, somewhere
That will come with no saying
and we will meet
and we will sit
to light a cigarette each
without even a word
and then shaking hands goodby
to live the life for


Tuesday, August 19, 2014

birth after birth



New Dreams
New Life
Dreams into the dreams,
Birth after births
Oh life, how interesting you are
how interesting you get...

Saturday, August 2, 2014

بیدل


برق با شوقم شراری بیش نیست/ شعله طفل نی سواری بیش نیست

Sunday, July 27, 2014

خود شناسی!؟


دارم به این فکر می کنم که چه قد خودمو می شناشم.
فرض که اگر در موقعیت خاصی، همون کاری رو انجام بدم که از قبل انتظار داشتم انجام بدم تو اون موقعیت، یعنی خودم رو می شناسم.(البته همین تعریف شاید اشکال داشته باشه!؟)
این به معنی هست که چهار چوبی از پیش تعیین شده وجود داره و همیشه آدم داره طبق اون عمل می کنه. یعنی هیچ وقت بیرون اون چهارچوب تو تجربه نمی شه، و این یعنی اینکه شناختی در اون محدوده وجود نداره!
همینجوری، یهو بین اینکه آدم باید یه اصولی داشته باشه برای زندگیش و شناخت خودش و تجربه زندگی یه تناقض بزرگ به وجود میاد. به همین سادگی.
به همین سادگی فکر می کنم که اصلن خودمو نمی شناسم.

Monday, July 21, 2014

goodbye


We live with our hopes, To shape the future. We say goodbye now, to Say hello again in future,This time, Happier, Stronger.

Sunday, July 20, 2014

سکوت

باید از سکوت پر شوم.
باید از زندگی فرار کنم و پر از سکوت شوم.

Wednesday, July 9, 2014

اشتباه



جدیدن دارم فکر می کنم که من اشتباهم یا همه؟

Sunday, May 18, 2014

درد ننوشتن



خیلی وقتا هم، وقتی می خواستم بنویسم نمی دونستم چی می خوام بنویسم.
کاغذ رو گذاشتم جلوم و شروع کردم به نوشتن، بعد که تموم شده، نشستم خوندمش، فکر کردم بهش، دردم رو فهمیدم.
مشکل اینه که الان دیگه نمی تونم بنویسم، نمی دونم چرا، ولی نمی تونم، تا بخوام شروع کنم به نوشتن دنیا سر جاش وایمیسته، مغزم هم سوت می زنه!
ولی درد هست، ولی بغض هست، و من نمی فهمم چرا، و من نمی نویسم.

Tuesday, April 29, 2014

دلتنگی




یایید دوباره شروع کنیم؛
از اول
از صرف افعال:
دلتنگ، می شوم
دلتنگ، می شوی
دل،
تنگ می شود!

...
اردیبهشت 93


Tuesday, April 15, 2014

پر و خالی



پرم از کلماتی که نمی توانم بنویسم.
کلمات، کلمات در هم و بر هم، بدون شکل و بی ربط.
توان نوشتشان در من نیست، 

Tuesday, March 11, 2014

خوبی دیگران

بعضی وقتا فک می کنم یه مریضی بدی دارم و به زودی می میرم. واسه همینه که اینقدر همه باهام با محبت برخورد میکنن و لطف دارن در عین حال که من اینقدر گاوم!

Sunday, February 23, 2014

َشعر



میاد، نصفه شب وسط خواب، صبح زود که از خواب پا می شم، گاهی که وسط کار کردن غرق فکر می شم، لغت تو سرم می چرخه، تصویر تو ذهنم شکل می گیره. 
با خودم یه نشونه می ذارم که بعدن سر فرصت ادامه بدمش.
ولی معمولا بعدن پیش نمیاد از بس سرم شلوغه، اگر هم پیش بیاد، یادم رفته تمام نشونه ها و تصویرها و لغت ها.
و من می مونم و حسرتی از ننوشتن.
منی که انگار دارد در خود می میرد از نخواندن، از ننوشتن، از پرواز ندادن رویا، از نساختن تصویر و بازی با کلمات.


Saturday, February 15, 2014

پوچ


باید شعری سرود
از چیزی که نیست
از حسی که پوچ
از لحظه ای که رفت

Monday, February 10, 2014

تعلیق



باید هر چند یه بار این حسو داشته باشه آدم، حس خوبیه، و من مدت هاست که نداشتمش.
حس تعلیق،  حس تنها بودن و پرسه زدن در خود،حس گم شدن، حس اینکه جایی کسی منتظرت نیست، حس اینکه کسی ازت خبری نگیره و تو خود بودنت رو پاره پاره نکنه ، حس اینکه از کسی خبری نگیری،  حس این که هیچ جایی هیچ خبری نیست،  حس اینکه تکنولوژی وجود نداره.
و این حس بزرگ شه، بزرگ و بزرگ، تا دلت برای همه اینا تنگ شه، و باز هم صبر کنی، صبر کنی و صبر، تا جایی که سیر شی و باز برگردی ببینی چی داره می گذره تو این دنیا.


Thursday, February 6, 2014

شلوغ



امروز بعد از مدت ها رفتم کافه، تیگو هم خوشحال بود که داریم میریم کافه.
بعد از یه سلام و علیک گرم، رفتم سمت جایی که همیشه می شینم، دیدم یه غریبه نشسته، همچین با دلخوری نگاهش کردم و رفتم و یه جای دیگه نشستم. تیگو یه جوری نگاهم می کرد که انگار دلش خنک شده و داره بهم می گه: ابله! از بس نیومدی این یارو که سر جات نشسته داره فک می کنه این غریبه هه کیه که بد هم نگاه می کنه.
خیلی ها رو دیدم، خیلی ها هم نبودن. حالشون رو از بچه ها پرسیدم، منتظر یه اسم خاص بودم، کسی ولی چیزی نگفت، منم نمی تونستم بپرسم، نمی خواستم تابلو شه. تیگو هم از این استیصال من لذت می برد و تو دلش بهم می خندید، دهنشو باز کرده بود و زبونشو آورده بود بیرون و دمشو به سرعت تکون می داد.
 مثل همیشه، همه منتظر بودن که  این محدوده زندگی -فاصله بین بود و نبودن و بودن در کافه- رو که نرفتم کافه و معلوم نبوده کجا بودم و تو ذهن خطی شون خالی مونده  رو با یه داستان داغ پر کنم. من هم به جاش شروع کردم از تعریف کردن از سوپرکانداکتر و فونان و ازین جور لغت های گنده که فرار کنم از سوالا. کسی باورش نمی شه. مدتی نبودن بدون هیچ اتفاق هیجان انگیز و فقط سرگرم کار و درس بودن. اینجوری چیزی نیست که به واسطه اون این فاصله زمانی رو پر کنن. مثل اینکه یکی ازشون بپرسه از فلانی چه خبر؟ اونا هم بگن خوبه، درگیر و کار و درس بود یه مدت نبود! اصلن شبیه یه دیالوگ واقعی نیست. شاید هم واقعا، زندگی من  شبیه یه زندگی واقعی نیست.
آخرش سروش اومد، سرش گرم وید بود،تازه زده بود، طبقه بالای کافه. با همون ماگ بزرگ مخصوص خودش اومد که همیشه پر از چایی مخصوص خودشه، نشست و گپی زدیم، داشت می رفت گفت راستی، از همون موقع ها که تو دیگه نیومدی، اونم دیگه نیومد. خودمو زدم به اون راه، پرسیدم کی؟ خندید و رفت. تیگو براق شد.

Saturday, January 18, 2014

این حافظ نازنین


اگر غم لشکر انگیزد، که خون عاشقان ریزد
من و ساقی، به هم تازیم و بنیادش براندازیم
...
بعضی وقتا نمی شه حافظ رو دوست نداشت

Thursday, January 16, 2014

بر عکس


تا حالا فکر می کردم وقتی خیلی آرومم، خیلی آرومم. تازه فهمیدم که وقتی خیلی آرومم خیلی استرس دارم.

Tuesday, November 5, 2013

پاییز نیمه کاره.


پاییز هم از نیمه گذشت .
خسته ام، از آمدن و رفتن روزها، و منی که در شتاب، از این روزها می گذرد.
حتی فرصت نمی کند لختی بایستد، تامل کند، مزه را بچشد و از مزه مزه کردن  آن لذت ببرد.
مثل پیاده رویی که شتابان از آن می گذری، در گوشه ای کسی موسیقی مورد علاقه ات را می نوازد، و تو دلت می خواهد که بایستی و گوش کنی و لذت ببری، ولی باید بروی و حسرت موسیقی  همراه با ملودی آن در دلت می ماند. 
هراسان می شوم که می بینم پاییز هم از نیمه گذشت، اگر نیمه ی باقی آن نیز به این سرعت بگذرد، باید سالی صبر کرد دوباره تا پاییز، تا همین پاییز نیمه کاره.

Sunday, October 27, 2013

حافظ



سَحَر کرشمه‌ی چَشمت به خواب می‌دیدم
زِهی مَراتب خوابی که بِهْ زِ بیداریست

Monday, October 21, 2013

پاییزانه- گم-3



روزهایی که در شلوغی همدیگر و من گم می شوند
منی که در میان روزمرگی و فکر و کار غوطه می خورم
گاهی حتی وقتی به آینه نگاه می کنم، یادم می افتد که من
 هر روز جلوی این آینه ایستاده ام، اما خودم را ندیده ام
فقط رد شده ام، از لحظه ها، از روزها، از خودم، بی آنکه توجه کرده باشم

گم شده ام، اما نمی دانم کجا
 فکر می کنم، اما نمی دانم به چه چیز
حال و روزم پاییزی است
اما اینجا شکل پاییز نیست
باران نمی بارد، باد نمی آید، و شهر شلوغ نیست
اینجا حتی دلم برای شال گردنم نیز تنگ است
 و من حتی حس نوشتن اینها را هم ندارم


Sunday, October 20, 2013

High Hopes


Listening to this song, nonstop, its been a week now...

The grass was greener
The light was brighter
With friends surrounded
The nights of wonder...


...
Pink Floyd, High Hopes.




Friday, October 18, 2013

شناخت؟



روابط اجتماعی، شناخت و کنکاش آدم ها، چیزیه که تقریبا هممون باهاش سر و کار داریم، فقط شدتش تو آدمای مختلف فرق داره انگار.

خوب بعضی وقت ها هم،نتیجه شناخت آدم ها بدتر از هیچه، یه چیزی تو مایه های لغاتی که ترجیح می دم استفاده نکنم.

Thursday, September 19, 2013

Simple Lie


کنارم دراز کشیده و تو چشام نگاه می کنه و می گه:
I love your big smile, it is so beautiful, I just want to wake up everyday here to see your smile.
 همینجوری که دارم نگاش می کنم  می رم تو فکر، این الان فقط یه حرف هستش دیگه! جدی که نمی گه؟ من الان دارم لذت می برم که اینجاس، ولی مسلما نمی خوام هر روز باشه، حتی برای یه مدت محدود هم نمی خوام هر روز باشه...
همینجوری نگاش می کنم و به این چیزا فکر می کنم و خوشحالم که نمی دونه تو ذهن من چی داره می گذره، اون هم احتمالن داره فک می کنه که من سختمه به یه زبان دیگه راجب این چیزا حرف بزنم، و اینکه کلن آدم ساکتی هستم، چون همیشه وقتی همچین چیزایی می گه سکوت می کنم و فقط تو چشاش نگاه می کنم.
نمی دونم این سکوت دروغ به حساب میاد یا نه.

Tuesday, September 17, 2013

راندمان



یه دوره ای وقتی دوتا کار داشتیم، دوتا کار هم بهش اضافه می شد، راندمانمون هم دوبرابر می شد، الان دو تا کار که به 
کارمون اضافه می شه راندمانمون همون صفر می مونه، فقط استرسمون دو برابر می شه.

Thursday, September 12, 2013

همین یک دقیقه های بی ارزش



نمی خوام هم ازین تریپ های ان وردارم و همه چی رو مثبت ببینم. شاید این پست هم خیلی مثبت باشه، ولی همین که دارم به این فکر می کنم بیشتر خوشحالم می کنه.
دیروز داشتم به این بازی های موبایل فکر می کردم، که چه ساده از یه اصل به ظاهر درست و ساده استفاده می کنن و ما هم خیلی راحت قبولش می کنیم.
زمان بازی یک دقیقه هستش، و آدم همیشه به خودش میگه حالا یه دقیقه که چیزی نیست، یه دقیقه که مهم نیست، و همین یک دقیقه یک دقیقه، مدت زیادی از وقتمون به اون بازی می گذره.
آره، جمع همون یک دقیقه های بی ارزش در روز، یه عدد بزرگ می شه که می شه ازش خیلی بهتر استفاده کرد.

...
خیلی مثبت بود؛ نه؟ یه احساس ان بودن خاصی بهم دست می ده وقتی اینجوری فکر می کنم؛ انگار حالا دارم از تک تک لحظه هام استفاده مفید می کنم من! نمی کنم، ولی همین که تو ذهنم دارمش و بهش فکر می کنم، مجبورم می کنه یه جایی یه تغییر بزرگ تو خودم بدم و درستش کنم.

Wednesday, August 28, 2013

ترس



از بس روزای خوب نداشتیم، از بس بدی اومده سرمون، همش منتظرشیم.
الان جای خوبی از زندگیم هستم، پروژه ام تا این مرحله اش جواب داده، چند تا اتفاق خوب دیگه افتاده و یک سفر خیلی عالی رفتم. کلی از دوستای قدیمیم رو دیدم، برگشتم با روحیه و شاد، و حالا پروژه ام هم داره بهتر ادامه پیدا می کنه.
ولی همش این ترس باهام بود که نکنه یه اتفاق بد بیافته. از بس که اینجوری بوده زندگی، از بس که بهمون گفتن پشت هر شادی یه غمه. نه این جوری نیست، زندگی در همه، خوب و بد با هم، ولی اگه تو محیط درست قرار بدی خودت رو، اگه فکرت رو درست کنی، اگه محیطت رو درست کنی، اگه خودت خودت رو نندازی تو چاه، اگه محیط و ادما اذیتت نکنن، اگه درست و سالم تلاش کنی، می بینی دلیلی برای بد بودن و اتفاق بد افتادن و ناراحت بودن نیست. می شه شاد بود و شاد موند و شاد کرد. گاهی هم اتفاقای بد خواهد افتاد که خواهند گذشت.

نوشتم که یادم بمونه. نوشتم که مثل بیشتر آدما فقط از درد و غصه ها ننوشته باشم. نوشتم که بدونم لحظه های خوب و شاد بیشتر ارزش ثبت شدن دارن.


Sunday, August 11, 2013

هنوز


از پشت حادثه به فردا می رسم، هنوز
 خط خطی هایم را تکرار می کنم؛ همیشه و هنوز
حتی از لغت "هنوز" در شعرم، استفاده می کنم هنوز
شب را رج می زنم و صبح را، آغاز می کنم هنوز

...
از لغت " هنوز" خوشم میاد، فک کنم این سومین یا چهارمین شعرم  هستش که زیاد توش هنوز داره.
 " هنوز" مثل یه تعلیق می مونه، نشون می ده که یه چیزی  مدتیه در جریان هستش. " هنوز" هم غم و تلخی  یه نا امیدی رو داره، هم امید و چشم انتظاری یه تغییر و چشم انداز بهتر رو. " هنوز" هم خستگی از یه تکرار فرساینده رو داره هم لذت از انس با یک تکرار لذت بخش رو. " هنوز" هم ترس از تکراری رو داره که ممکنه ما رو از درون بپوسونه، هم اعتماد به نفس ناشی از آگاهی   از موقعیت حال  و آمادگی برایخطرات  احتمالی پیش رو به ما میده. " هنوز"هم نشون دهنده تکراری هستش که نماد تقدیر و اتفاقات و شرایط تحمیل شده به آدم از بیرون هستش، هم نشون دهنده اراده انسان به شناخت، تمایز و تغییر و حداقل شاید امید به این تغییر.
 و هنوز هم لغت " هنوز" معنی های جدیدی از خودش رو تو زندگی به من نشون می ده.  فقط سعی کردم این همه بار رو پشت این کلمه نشون بدم. کلمه ها به خودی خود هزاران داستانند...


Thursday, August 8, 2013

نصیحت



آقا شما هرکاری کنید آدمای کس کش، کس کش هستن، آدمای خوب هم خوب.
ملت هم همیشه تمایل دارند طوری فکر کنند که ساده ترین و احمقانه ترین گزینه های پیش رو رو قبول کنند تا بتونند مدت ها تحلیلش کنند و فکر کنند و راجبش حرف بزنن، کسی هم دنبال حقیقت نیست.

طول می کشه شناختن آدما، به آدما زمان بدین تا خودشون رو نشون بدن. بعدش کس کشا رو بریزین تو سطل آشغال، خوباشو هم نگه دارید. نه به خاطر اینکه قضاوتشون کردین، یا به چه دلیلی چه کاری رو کردن، به این دلیل که حتی ارزش نداره به این چیزا فکر کنین. هرچیزی که حس می کنین درست نیست، دنبال دلیلش نباشین، وقت هم تلف نکنین، بریزینش دور. تو بدترین حالت اشتباه کردین دیگه.

اینکه بقیه هم چی فکر می کنند رو دایورت کنین رو تخم محترم.
خلاصه اینکه راحت زندگی کنین.


Tuesday, August 6, 2013

بکنیم



که بیخیال تموم اضافه ها تنهام 
مدام زندگی خنده دار را بکنیم...

...
فاطمه اختصاری

Wednesday, July 31, 2013

تعریف زندگی، دوباره ها، دوباره ها...




امروز خیلی اتفاقی دوباره رسیدم به این آهنگ.

بعد دیدم چه قدر حس می ده بهم این آهنگ.  
به این فکر کردم که یه مدت پیش، شاید یک سال پیش هم این آهنگ همین حس رو بهم  می داد. حس بدی پیدا کردم، اینکه چرا باید آدم یه اشتباه رو چند بار تکرار کنه، که بعدش دوباره همون حس رو داشته باشه، دفعه اول می گی اشتباه کردم، دفعه بعدش دیگه هیچ جوابی نداری به خودت بدی. حس اینکه یه جا موندی و فقط در جا زدی.حس اینکه این روز های عمرت بودن که الکی تلف شدن.

بعد یاد این متن افتادم، مال اکتبر 2009 هستش، وقتی بعد از کلی زمان و تلاش مجبور شدیم در شرکتمون رو تخته کنیم.

""""
یه جاهایی تو زندگی حس می کنین که صفر هستین( در خوش بینانه ترین حالت، وگر نه باید زیر صفر در نظر بگیرین خودتونو)،بعد شروع می کنین به تلاش کردن که یکمی از صفر بیاین بالاتر، یه مدتی خودتونو درگیر این تلاش ها می کنین ( برای من حدود 19 ماه)، بعد تو یه روزی( مثل دیروز) همه چی بر می گرده سر جای اولش و می بینین که دوباره تو همون صفر هستین ( اگه زیر صفر تر نباشین) و( اگه بخواین خودتون خر کنین می گین خوب تجربه ام زیاد شد).
احتمالن بعد از یه مدتی همین کار(خریت) رو دوباره و چند باره تکرار می کنین.
با این روال یه روزی میاد که می بینی زندگی داره تموم می شه و تو هنوز همون صفر هستی، و این می شه تعریف زندگیت. دوباره ها، دوباره ها....
...
معدم درد تر گرفت.
""""




Saturday, July 27, 2013

تاملاتی در باب ریش



ما یه چندوقتی تو این بلاد کفر ریش گذاشتیم، یعنی داستان از اینجا شروع شد که اومدیم خط ریشمونو درست کنیم، زدیم ریدیم توش، بعد به مثابه اون جوک که ترکه می خوره زمین و تا خونه سینه خیز می ره، برای اینکه خیلی ضایع نباشه خط ریش خراب شده، تصمیم گرفتیم یه نیمچه ریشی بذاریم تا خط ریش به حالت درست در بیاد.
بعد که ریشمون درامد و بلند شد و اینا، دیدیم این ریش حال هم می دهد و هم به فاز اکنون( دقیقا لغت اکنون) ما می خورد. این شد که تصمیم گرفتیم نگهش داریم برای یه مدتی.
در همین اثنا!،  به یک تحقیق علمی روانشناسی میدانی هم دست زدیم. نتایج زیر شامل این تلاش و همچنین در نظر گرفتن تجارب قبلی در ایران هم هست.
برخوردها:
الف- مرد ها:
-          مردهای مجرد ایرانی: اینا که کلن زندگی به تخمشونه و از همه چیز برای خندیدن استفاده می کنن و سعی می کنن گوی سبقت رو در کامنت های بامزه از هم بربایندینده.
-          مرد های متاهل ایرانی: والا این بیچاره ها از بس آزادی نداشتن تو  انتخاب شکل ریش خودشون و احتمالن این قدر غر شنیدن از زنشون  دیگه کلن قید این چیزا رو زدن و همیشه شیو می کنن. ولی همه شون بلا استثتا تشویقت می کنن به نگه داشتن ریش و این که چه قد بهت میاد و راحت زندگی کن و هر جوری دوست داری حال کن و هیچ وقت هم زن نگیر.
-          مردهای خارجی: یه مقداری سخته این روآدم بخواد دسته بندی کنه، برخوردها به نظرم خیلی نرمال تر بوده، یعنی اصلن انگار چیز خاصی اتفاق نیافتاده و این گزاره تا وقتی که ریشت مرتبه صدق می کنه. دو تا دسته یه مقداری قابل تشخیص بود، یک اینکه اکثرن خودشون چون زیاد ریش ندارن از ریش خوششون میاد و می گن که کاش می تونستن یه همچین ریشی داشته باشن، دو هم  مردای متاهل غیر ایرانی که همچنان با یه حسرتی تشویقت می کنن که ریش خوبه، البته باید بگم در اکثر موارد این آقایون خارجی زن ایرانی داشتن.

ب- زن ها:
-زن های ایرانی: متاهل و غیر متاهل:
همشون hairphobia دارن و به شدت از ریش بدشون میاد. فقط بعضی هاشون سعی می کنن بازتر و اپن مایند تر با این قضیه برخورد کنن.
در یک حالت ممکنه با ریش یا سیبیل بتونن کنار بیان که طبق تجربه من و یه سری ربط هایی که با روانشناسی داره این داستان، اون هم حالتی هستش که ریش یا سیبیل شما مدل ریش یا سیبیل پدرشون( در زمان بچیگیشون) باشه! هرچند که این هم خودش چند لایه داره و ممکنه در ظاهر اینجوری باشه و در لایه های درونی تضاد های بیشتری وجود داشته باشه.
-زن های غیر ایرانی:
اونقدری صمیمی و نزدیک و طولانی رابطه نداشتم باهاشون که بتونم رابطه ی عمیقی برقرار کنم بین این چیزا. در کل می تونم بگم که اگر مثلن تو حالت عادی و بدون ریش بر فرض تو یه محیطی 50% از دختر ها حاضر باشن با شما حرف بزنن و شانس اینکه شما موفق بشین 30% باشه، در حالت با ریش، شاید 30% حاضر باشن با شما حرف بزنن ولی شانس موفقیت شما خیلی بالاتر در حد 70% هستش.



Monday, July 22, 2013

Rain



خوب اینجای دنیا که ما هستیم خیلی گرمه، یعنی وحشتناک ها!
بعد که خیلی گرم می شه، یهو مانسون می شه، یعنی بارون میاد، زیاد! شر شر! یعنی در دو ثانیه خیس خالی می شین ها.
بعدش هم آسمون پر می شه از ابرای بسیار خوشگل در مدل های مختلف و رنگ های مختلف که حس می کنی اینقدر نزدیکن به زمین که می تونی دستتو دراز کنی و بگیربشون. 
جدیدن شروع کردم عکس گرفتن ازشون، ولی خوب دوربین گوشی هیچوقت نمی تونه اونا رو اون جور که چشم می بینه تصویر کنه.
بحث بارون بود، همیشه دوست داشتم که برم زیر این بارون ها و راه برم، چون کلن بارون اینجا خیلی چیز نادری هستش، و همیشه هم این کار رو می کردم.
این سری اما، هر موقع بارون اومد یا من توی کلین روم داشتم کار می کردم، یا خواب بودم. بعدش  از خیسی زمین و حرف زدن مردم و ابرها  می فهمیدم که بارون اومده.
شاید اگر موقع بارون اومدن هم آزاد بودم، نمی رفتم دیگه زیرش راه برم. فقط یه جایی وایمیسادم و نگاهش می کردم  و این شعر رو زمزمه می کردم:

آخرین برگ سفرنامه ی باران
 این است
که زمین چرکین است

استاد شفیعی کدکنی

Thursday, July 18, 2013

تجویز


امروز با تیگو از کافه اومدیم بیرون و راه افتادیم سمت خونه.آخه یه مدتیه می برمش کافه. 
میاد رو یکی از صندلی های کافه لم می ده، دستاشو صلیبی می ذاره رو هم و سرشو می ذاره روش. هر کی ندونه فک می کنه که الان این سگ چه قدر غمگینه. فقط گاهی که یه آدم جدید وارد کافه می شه سرشو میاره بالا و یه نگاهی به دور و بر می ندازه و دوباره می ره تو لاک خودش.
به نظرم از وقتی می برمش کافه خیلی سرحال تر شده، هر کی میاد تو کافه، همه دوستام که میان می شینم تا گپی بزنیم، یه خورده ور میرن باهاش، بعدش هم می تونه بشینه و به حرفای ما گوش کنه و حوصله اش سر نره.
بعد که می ریم بیرون می شینه راجب همه آدما فکر می کنه و بحث می کنه راجبشون، گاهی هم حتی شخصیتشون رو تحلیل می کنه و حتی پیش بینی هم می کنه رفتارشون رو. تو کافه هر موقع هم که یه موضوع جالبی باشه، یا مثلن وقتی یکی یه چیزی می گه که در راستای تحلیل های تیگو باشه، سرشو میاره بالا  و دمشو تکون می ده و زل می زنه تو چشمای من، یعنی اینکه دیدی راست گفتم.
از کافه اومدیم بیرون و رفتیم سمت خونه، هنوز وارد خونه نشده بودیم که شروع کرد:
" خیلی جالبه، آدما رو خوب تحلیل می کنی، حتی راه حل های خوبی هم بهشون پیشنهاد می دی، ولی تو کارای خودت ریدی!  فقط بلدی برای دیگران تجویز کنی."
بعد هم رفت سمت تراس و در رو محکم پشت سرش بست، یعنی می خواد تنها باشه.
منم ولو شدم رو مبل و به این فکر کردم که الان تنها چیزی که نیاز نداشتم این بود!


Tuesday, July 16, 2013

شک



انگار مدت زیادیه که دارم وسط یه تونل تاریک می رم. و اصلن هم نمی دونم دارم جهت درست رو می رم یا نه، هرکی هم بهم رسیده واسه خودش یه نظری داده و بیشتر شکم رو زیاد کرده.
نیاز دارم که یه نوری ببینم، یه نشونه ای ببینم که مطمئن شم دارم درست راهم رو می رم.

...
پی نوشت: به یه اتفاق خوب تو زندگیم نیاز دارم.

Lets Play On



با منعطف بودن می شه هر شرایطی رو مطلوب کرد.
 فکر نکنم  منظورم ازمنعطف بودن البته،  عوض شدن یا با آدما طور دیگه ای برخورد کردن باشه.

Monday, July 15, 2013

پوزخند



خنده ام می گیرد از این جماعت.
از جماعتی که سعی کردم هرچه بیشتر و بیشتر ازش فاصله بگیرم.
مهم نیست، حتی اگر نباشی،نبودنت را آنگونه که می خواهند تفسیر می کنند،حتی در نبودنت و از نبودنت و از قول تو حرف می زنند، ناراحت می شوند، تحلیلت می کنند، قضاوت می شوی و محکوم.
خنده ی تلخی است.